می گویند بهشت زیر پای مادران است.اما من مطمئنم که هیچکس تاکنون مکانی را چنان پرارج برای پا نهادن پدران پیدا نکرده است....این را گفتم تا حداقل برای خود عشقم را به پدرم مرور کنم.مرد زحمتکشی که دوید تا ما آسوده باشیم ،نخورد تا ما بخوریم ،رنجید تا ما نرجیم و... .

هم او که چون کوهی استوار همواره تکیه گاهمان بود (و انشا الله هست).خدایا مرا چه می شود که اشک امانم نمی دهد تا برای پدرم از عشقم بنویسم.برای او که مردی است از قبیله عشق .برای اوکه این روزها روز تخت بیمارستان رنج می کشد. او که نه شب می شناخت و نه روزو تا توان داشت برای رفاه ما می دوید واکنون از کز کردن گوشه خانه و گاه بیمارستان سخت در غذاب است.خدایا از دست من هیچ کاری بر نمی آیدو تنها تویی که می توانی اورا دوباره به آغوش گرم خانواده باز گردانی .پس گریه های نیمه شبم رادراوج بی پناهی ببین.چشمان منتظر خواهرانم را که به در دوخته شده ببین.نگاه های حزن آلودمادرم را ببین.نیازبه داشتن سایه پدررا درگفتمان  برادرانم ببین.خدایا شفای پدرم را از تو می خواهم .فقط همین!