اما آنچه پررنگ تر از همه چیز به چشم می آمدضعف در مدیریت بحران درآن مقطع زمانی بود.بی انصافی است که از حضور بی درنگ نیروهای امنیتی،نظامی،انتظامی وامدادی یاد نکنیم اما مدیریت نکردن جمعیت انبوهی که در خیابان شهید آقایی گرد هم آمده بودند،عدم کنترل آمدوشد و... انتقاداتی است که به  مدیریت بحران شهر وارد بود.صحنه ،صحنه عجیبی بود.هرچه جلوتر می رفتی جمعیت فشرده تر می شد.ترسی عجیب آزارم می داد.ترس از اینکه اگر خدای ناکرده انفجار دومی در راه باشد چه فاجعه ای رخ خواهد داد.دیدن چهره خندان و متبسم یکی از افسران نیروی انتظامی در حال گفتگو با دوستش  خشمم را فراوان کرد.دوست داشتم فریاد بزنم که ای پاسبان امنیت ،شرف وناموس مردم اگر فرزند جوان خودت هم در میان نو گلان پر پر شده همشهریت بوداین چنین متبسم می بودی؟

 

فاجعه رخ داد،حسینیه ناگهان خالی شدتا شنبه سیاه شیرازاتفاق بیافتدچه زنان و مردانی که بجای رخت عروسی، کفن بر جسم نو شکفتگانشان دیدندامامن سخت آرزومندم این اتفاق دلیلش بمب گذاری ،انفجار خمپاره ،انفجار مواد نمایشگاهی انفجار کپسول گاز ، یا آبگرم کن یا هرچیز دیگری که می خواهد باشد دیگر اتفاق نیافتدتا بار دیگر شاهد به خون غلطیدن مردمی باشم که به خاطر اعتقاداتشان مظلومانه به خاک و خون می افتند.

ساعت 24بود که از محل حادثه به اتفاق سه تن از همکارانم(هاشم حکمه،غیاث ملک حسینی ،زهرامجاوری) و برادرم(محمد حسن) به دفتر روزنامه رفتیم تا خبر این حادثه ناگوار را کار کنیم.خبری که هنگام تایپش اشک می ریختم ،خبری که از خواندن دوباره آن قلبم آرزده می شود.