هنوز تکاپوی مثال زدنی اش برای برگزاری مراسم تجلیل از استاد سیروس رومی  را به  یاددارم که چه بی قرارانه بالا و پاپین می رفت تا این مراسم در خور سیروس رومی برگزار می شود .هنوز چهره مصمم اما رنج کشیده بنیاد زمانی که  مطالبش را قبل ازچاپ برایم می خواند مقابل چشمم است.آخرین باری که بنیادرادیدم ازیک  بیماری حرف زد که حاصل یک عمر زحمت کشیدن درراه آبادی این مرزو بوم بود.بنیادکه آن روز تکیده  تر از قبل بود به عصایی تکیه کرده بود تا ضعف پاهایش را پشت غرورمردانه اش مخفی کند.بنیاد آنروز هم با آن شرایط خاص از پله های تحلیل روز بالا آمد و مثل همیشه اسم احمد،سیروس ،بابک و.. از زبانش نیافتاداما آن روزبنیادرفت ساکت تر ازهمیشه!رفتنش را شاید کسی ندید.اما همین سکوت و مظلومیت بنیاد بودکه امان را از حکمه ربودواشک را بر گونه هایش روان ساخت.اورفت و پرکشیدامامن مانده ام که بعد از بنیاد چه کسی می خواهد برایمان خودزنی را قلم بزند.